telepresence
workshop
performance art
politics
rituals
public art
site-specific
participatory
interactive
installation





BODY WITHOUT ORGAN
بدنِ بدونِ اندام

A COLLABORATION WITH MONA AGHABABAEI

Between NYC and Tehran | April 2014



“Objects, out of ourselves, seemingly quiescence, quite and passive; lacking subjectivity but ever present in my mind. I stare at these objects, to the point that I take their shape, I am swallowed, in a continuous spiral; perplexed and confounded to point of ambiguity, a hybrid reality. Parasites have changed the ant, it’s neither an ant nor a parasite. The eggs of the parasite tastedand looked like food and the ant swallowed it and became it’s bait. Where is the ant? What of the parasite? This transmutation, is it the reality? The black skin on body, can they be freed from eachother? Between me and The Other, there is a consistent dialogue which erodes both of us. It molds us and is the source of our decadence.”


_Mona Aghababaei, April 2015



Images of Ava exploring the extentional body Mona gave her:



Ava’s writing in Farsi about her extentioal living with Mona’s wearable sculpture which she wrote right after the experience in April 2014: 


.پوسته مونا را با سختی از زیر دشک سنگین تختم در آوردم
دشک را بلند کردم با دو دست در حالیکه سرم را زیرش گذاشته بودم و به سمت بالا هل می دادم. نمی‌دانستم کدام طرف تخت است. دیدمش! نزدیک همان طرفی بود که بالا نگاه داشته بودم. سرم را زیر دشک سنگین‌تر کردم. یک دستم را با احتیاط از لبه دشک برداشتم و فشار اون یکی دستم را به سمت بالا بیشتر کردم. دستم را به سمت پایین دراز کردم. تخته نرده‌ای زیر دشک را هم باید بر دارم. یک لحظه طول کشید تا تمام اندامم با هم یکنواخت شد. سرم را به دشک بیشتر فشار دادم. دست دیگرم را از لبه دشک برداشتم و به سمت پایین کشیدم. چشمانم را بستم تا بیشتر بکشمش. چشمانم را باز کردم تا جهت‌یابی کنم. جعبه لوله‌ای به دستم خورد. با پنجولم چسبیدمش. سرم به دشک، یک دستم به تخته تخت، یک دستم به بسته مونا.  بدنم را به سمت بالا از درون هل دادم. بیشتر چنگ زدم. نفسم رو میزون کردم با ریتم فشارم به دشک و بسته، تخته. دشک روی کمرم بود وقتی که بسته درآمد. نقط
ه
 
خسته شدم. از موجود دشکی، تخته ای، بسته ای که بودم درآمدم. روی تخت افتادم. نفسم به شماره افتاده بود. لذت
.بلند شدم. لباسهایم را درآوردم و پوسته مونا را پوشیدم
بدنم را بلند کردم.  سطح بدنم به لباسهایم می خورد. درشان آوردم. اول...دوم...سوم..۴ و ۵، ۶. خلاص

دستهایم را درون پوسته فرو کردم. نوک دست راستش کمی فشرده شده بود. آمدم که صافش کنم که دست جدید پلاستیکیم به پوسته خورد. دیگه دست نداشتم. یا دستی با کارایی جدیدی داشتم که تجربه استفاده‌اش را نداشتم. این دست پوسته‌ایم  رو روی سطح اون دست پوسته ای ام کشیدم. موهای ریزش را می شنیدم اما حس نمی کردم. دستانم بالا رفت. درازی شان را حس کردم. چرخاندمشان. به رو به رو. به بغل. به جلو. به تنم مالیدمشان. چه سرد و چه نرم، رفتند دستان جدیدم به سمت پایین. از زانوهایم رد شدند و رفتند زیر کف پاهایم. چسبیدند به زیر پاهایم. کمرم خوشحال شد. با پاهایم کشیدمشان به زیرو شدت دوختگی دست و پایم باعث  تعادلم شد. چرخیدم و پل زدم و دستانم محکم بودند و راحت. دیگر دستانم بودند 


.تمام بدنهایم به هم گره خورد

،در فضایی مایل، بین اینجا و آنجا

.چیزی دست نخورد اما منجمد شد

.در بدن بدون اندامم

.فرصتهایی آمد و رفت

لایه لایه

چینه چینه

.قلمروهای جدید بافته شد

.رسم شد خط پرواز

عبور

لذت رها از دلالت

خستگی پُر

.نقص دوخته شد بر سطح ماندگاری

.چه کوتاه بود عمر واقعیت های منجمد من

.شدت، جریانی میراست. میخکوبش کن

.دستانم هنوز بوی پوست پلاستیکی‌ات را می دهد


Mona’s letter to Ava after receiving her writing about her experience as a body with no organ in April 2014: 


آوا دیدم و خاندم آنچه تجربه کردی،  تازه احساس می کنم اتفاقی که می بایست افتاد و بخش هایی از جاهای خالی پر شد.  و چرخه به جریان افتاد. بالا صرفن تجربه ی من زمانی که تو می نوشتی و من بین عکس ها و لغات و پوسته و …..معلق بودم
.آوا جانم ممنونم بابت متنی که نوشتی و عکس هایی که گرفتی
.کارهام شکل گرفتند



Ava’s final letter to Mona after reading her response in April 2014: